تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

مامانم امروز ترشی مخلوط درست کرده
به غیر از دمپایی های حموم بقیه چیزا رو ساطوری کرده ریخته توش :))))
...................................................
از گفت و گوهای رایج من و مامانم
میتوان به گشنمه و کوفت بخوری اشاره کرد :|
................................................
وقتی بارون میاد همه یاد عاشقی میفتن و رمانتیک میشن
نمیدونم چرا من فقط یاد آهنگ بارو بارو باروننننننن میفتم !
.............................................
در جوابِ کسی‌ که بهت میگه:

آدم باش حیوون !

باید بگی‌ : من آدم باشم تو تنها می مونی!!
..........................................
نصیحتم کنه نزدیک ظهر بود داییم اومد وضو گرفت نمازشو خوند ناهارشو خورد خیلی ساده و خاکی اومد رو مبل پیشم یه سیب برداشت گفت : عزیزم این سیب رو می بینی؟ گفتم بله دایی گفت دیگه سیگار نکش!!! تو عمرم اینطوری قانع نشده بودم
.......................................
توی حموم کلی با شیر آب گرم و سرد ور میری

تا حرارت آب مناسب بشه تا میری زیر دوش

یکی یه شیر آب گرم رو تو خونه باز میکنه حرارت آب یهو میره زیر صفر درجه

دوباره تا میآی حرارت رو تنظیم کنی

همون شیر رو میبنده زیر دوش آب پز میشی
........................................
تا حالا دقت کردین

راننده تاکسی هایی که بیشتر باهات گرم میگیرن و حرف میزنن

کرایه بیشتری میگیرن و تو هم روت نمیشه چیزی بگی ؟
.....................................
یه روز هـم باید این سازنده ی جمله :
” گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ” رو بیارن چار کیلو غوره بدن دستش
همه هــــم صبر کنن، ببینم چه جوری میخاد حلـوا درست کنه ؛
بعد همون دیگُ بکنی تو چشـاش با این جمله ساختنش
....................................
من هرموقع کسی یا چیزی رو دوست دارم

وامیستم اینقدر از دور نگاش میکنم که یکی بیاد بخرتش

یا ببرتش بعد خیالم راحت میشه میرم پی زندگیم :|


برچسب‌ها: باحال, مطلب, خوب, قشنگ


تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

مامانم امروز ترشی مخلوط درست کرده
به غیر از دمپایی های حموم بقیه چیزا رو ساطوری کرده ریخته توش :))))
...................................................
از گفت و گوهای رایج من و مامانم
میتوان به گشنمه و کوفت بخوری اشاره کرد :|
................................................
وقتی بارون میاد همه یاد عاشقی میفتن و رمانتیک میشن
نمیدونم چرا من فقط یاد آهنگ بارو بارو باروننننننن میفتم !
.............................................
در جوابِ کسی‌ که بهت میگه:

آدم باش حیوون !

باید بگی‌ : من آدم باشم تو تنها می مونی!!
..........................................
نصیحتم کنه نزدیک ظهر بود داییم اومد وضو گرفت نمازشو خوند ناهارشو خورد خیلی ساده و خاکی اومد رو مبل پیشم یه سیب برداشت گفت : عزیزم این سیب رو می بینی؟ گفتم بله دایی گفت دیگه سیگار نکش!!! تو عمرم اینطوری قانع نشده بودم
.......................................
توی حموم کلی با شیر آب گرم و سرد ور میری

تا حرارت آب مناسب بشه تا میری زیر دوش

یکی یه شیر آب گرم رو تو خونه باز میکنه حرارت آب یهو میره زیر صفر درجه

دوباره تا میآی حرارت رو تنظیم کنی

همون شیر رو میبنده زیر دوش آب پز میشی
........................................
تا حالا دقت کردین

راننده تاکسی هایی که بیشتر باهات گرم میگیرن و حرف میزنن

کرایه بیشتری میگیرن و تو هم روت نمیشه چیزی بگی ؟
.....................................
یه روز هـم باید این سازنده ی جمله :
” گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ” رو بیارن چار کیلو غوره بدن دستش
همه هــــم صبر کنن، ببینم چه جوری میخاد حلـوا درست کنه ؛
بعد همون دیگُ بکنی تو چشـاش با این جمله ساختنش
....................................
من هرموقع کسی یا چیزی رو دوست دارم

وامیستم اینقدر از دور نگاش میکنم که یکی بیاد بخرتش

یا ببرتش بعد خیالم راحت میشه میرم پی زندگیم :|


برچسب‌ها: باحال, مطلب, خوب, قشنگ


تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

دخدرخالم معدلش شده 19/92 سه روزه رفته تو اتاق درو رو خودش بسته هیچیم نمیخوره!
من همسن این بودم 12 میشدم تا خونه با کیف رو پایی میزدم

................................
پشت نویسی کارت عروسی اکبـر :
حاج حسنعلی و خانواده محترم ، بجز پسر وسطی کرمعلی بوق بوق بوق ...
خاک تو سرتون با اون بچه تربیت کردنتون ، اصلا نمیخواه بیاید
................................
خداییش پیدا کردن یه"دخدر نرمال" که عجقم وجقم نکنه, از پیدا کردن یه"مارمولک پرنده ی سخنگوی سرخابی تو اقیانوس آرام"سخت تره...!!
..............................
هیچی قشنگتر از این نیست که برسی خونه ببینی برات یه دسته گل فرستادن...
بدون امضا ...
از خوشحالی قلبت تند تند بزنه ...
این یعنی یکی بیادت بوده ببریش توی خونه بذاری رو میز ....
یکم که دقت کنی ...می بینی گلهاش یکم پژمرده هستن .....
لامصب آشغالِ همسایه بغلی بوده گذاشته دم در ما !!!
همسایه کصافط! این همه تایپ کردم بازم اخرش ضایع شدم !!!
..............................
یه قرص خریدم تو عوارضش نوشته بی خوابی،
بعد خط پایین تو هشدارش نوشته بعد از مصرف به علت خواب آلودگی از رانندگی اجتناب شود!!!!!
.............................
دوستان پرسیدن امین جان وقتی مخاطب خاص نداریم وتنهاییم چیکار کنیم؟؟؟
بعله سوال جالبی پرسیدن الان توضیح میدم...
مثلا من خودم قبل از حموم رفتن یه لیوان آب پرتقال پر میکنم و میذارم روی میز وبعدش میرم دوش میگیرم و میام بیرون!!! اومدم بیرون یهو با تعجب به لیوان روی میز نگاه میکنم و میگم:عــــه!مرسی عزیزم بازم که برام آب پرتقال گذاشتی!!!
می خورم خیلی هم حال میده.....!!!
بعدش یه جوک واسه خودم تعریف میکنم و لپم رو میکشم با یه صدای دخترونه میگم:وااااای عسیسم قلبونت بشم که اینقد با نمکی!!!
جاداره از دوستانی که الان از کلماتی همچون روانی,اسکل,دیوونه,مریض,عقده ای و...در وصف بنده حقیر استفاده کردن تشکر کنم !!!!


برچسب‌ها: باحال, مطلب, جالب, قشنگ


تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

لهجه جالب کلاغ ها در شهرهای مختلف! (آخر خنده)
 
اردبیل : گار گار

  .
  .
  .
  .

  تهران : قار قار

  .
  .
  .
  .

  اصفهان : قارس قارس

  .
  .
  .
  .

  شیراز : قارو قارو

  .
  .
  .
  .

  ابادان : چیه کا؟!!تا حالا عقاب ندیدی؟!


برچسب‌ها: خوب, مطلب, باحال, قشنگ


تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

چند روز پیش تو آسانسور داشتم با موبایل با برادرم حرف
میزدم . اون هی میگفت کجایی؟ چرا نمیایی پس؟ منم گفتم
اومدم الان تو آسانسور طبقه چهارمم . 10 ثانیه مونده بود در
آسانسور باز بشه یهو یه صدای نعره و پشت بندشم صدای
فحش زن همسایمون بلند شد . وقتی در آسانسور باز شد دیدم
زن همسایه داره برادرمو جرررررررررر میده !

 بعدا فهمیدم دو تاآسانسورا هم زمان رسیدن پایین، داداش دیوونه منم فکر کرده
منم نعره زده که منو بترسونه که اشتباهی زن همسایرو قبض
روح کرده
.....................................

تذکر آتش نشانی به بعضی آدمای دست و دلباز: 
لطفا هنگام حادثه زنگ بزنید نه تک زنگ
....................................

مامان بزرگم خیلی مریض بود


و در ضمن دکتری که همیشه میره پیشش مطبش باز نبود

به هزار زحمت راضیش کردیم بره پیش یه دکتر دیگه

وقتی رفتیم داخل،معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت:

آقای دکتر یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم

تا چند روز دیگه برم پیش یه دکتر درست حسابی .

۸ سال درس خوندشُ شست مثل رخت پهن کرد رو بند!
......................................

تلفن خونمون زنگ خورد برداشتم بجا اینکه بگم الو بله

گفتم بلو اله

طرف هم قاطی کرد گفت سلو الام
......................................

رفتم گلفروشی گفتم آقا این گل طبیعیه؟

یه دختر بچه ۴ ساله ای اونجا بود گفت پــَ نَ پــَ سزارینه!!

به جون خودم

من تا ۱۵ سالگی فکر میکردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن !
......................................

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. ما دیشب پسته خوردیم.

.....................................

 


برچسب‌ها: مطالب, باحال, خوب, قشنگ


تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

پسر خالم 8 سالشه معلمش بهش گفته : بنویس صابون!
نوشته: سابون!
معلمه گفته: چرا اینجوری نوشتی????
پسرخالم برگشته گفته: خانوم مگه چشه؟ میترسی کف نکنه؟

......................................

این داستان واقعی است

یه اسمس با این مضمون

” سلام شماره ات از گوشیم پاک شده یه تک بزن شمارت رو سیو کنم “

نوشتم و برا نصف بیشتر مخاطبای

دفترچه تلفنم ارسال کردم

تا این ۷۷ تا میسکال داشتم |-:

ینی آی کییوی موز از اینا بیشتره …

................................

مریض بودم مامانم داشت داروهام رو میداد که داداش کوچیکم اومد گفت:

منم از اینا میخوام.

مامانم گفت:

الهی مامان بمیره برات.اینا پی پیه، فقط داداش باید بخوره

بچه هم گفت:اه اه رفت دنباله بازیش.
..............................

خرس گنده چیست ؟؟؟
واژه ای که پدران و مادران ایرانی برای ندادن عیدی به فرزندان خویش نسبت میدهند ! :|
..............................



 

 


برچسب‌ها: مطلب, باحال, جالب


تاريخ : چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

هفت صبح:

بیگ مک

اندازه گیری به روش بیگ مک تا زمانی که به درستی انجام نشود مسخره به نظر می رسد. این روش برای اولین بار توسط نویسندگان مجله اکونومیست ابداع شد. راهی عادلانه برای مبادله ارز دو کشور است. بر اسای این روش ابداعی، ساندویچ های مک دونالد در همه کشورهای دنیا وجود دارند و همه آنها با روش ویژه مک دونالد یعنی همگی به یک اندازه و با یک قیمت ارائه می شوند اما از آنجا که قیمت دلار در کشورهای مختلف متفاوت است این ساندویچ ها در هر کشوری با توجه به ارزش پولی آن کشور قیمتی متفاوت دارند.

برای مثال یک مک دونالد در آمریکا 3/75 دلار و در انگلیس 2/29 پوند است، در حالی که قیمت مک دونالد یک قیمت واحد در تمام دنیاست. با این روش می توان محاسبه کرد که پوند انگلیس 28 درصد از دلار آمریکا باارزش تر است.
زمین فوتبال

زمین فوتبال یکی از اندازه هایی است که در سراسر دنیا به عنوان مقیاس از آن استفاده می شود. برای مثال می گویند این زمین برابر با 17 زمین فوتبال است. این اندازه گیری در سراسر دنیا وجود دارد زیرا مساحت زمین فوتبال در تمام دنیا استاندارد است.



دوجین نانوا

اگر شما دوجین خمیر نانوایی بخواهید به جای 12 عدد به شما 13 عدد داده می شود. در واقع یکی از آنها مجانی خواهد بود. این به خاطر مهربانی فروشنده نیست بلکه دوجین برای نانواها به معنی 13 است نه 12. در قرن 13 طبق قانون انگلیس، اگر نانوایی کم فروشی کرده و به مردم نان کمی می داد، دستش با تبر قطع می شد، به همین خاطر نانواها تصمیم گرفتند برای حفظ دستانشان به مردم نانی بیشتر از تقاضا بدهند. یعنی به جای 12 عدد، 13 عدد که این مقیاس به خصوص در انگلیس تا به امروز نیز ادامه پیدا کرده است.



چشم بر هم زدن

تا به حال فکر کرده اید که چرا گاهی برای گفتن زمان از «به اندازه یک چشم بر هم زدن» استفاده می کنیم؟ چندین دهه پیش ساعت ها به جای اینکه بر حسب 24 ساعت باشند به واحدهای 10 تایی تقسیم شده بود. یعنی یک روز 10 ساعتف هر ساعت 100 دقیقه و هر دقیقه 100 ثانیه یا یک چشم بر هم زدن بود. هر چشمک زدن 0/864 ثانیه طول می کشد و به همین خاطر بود که چشمک زدن هم واحدی برای اندازه گیری شد.



خربخار


در گذشته به جای استفاده از مقیاس «اسب بخار» که معادل با 746 وات است از «خربخار» استفاده می کردند. این میزان برابر با یک سوم نیروی اسب بخار یعنی حدود 250 وات است.



گوگول

در سال 1938، ریاضیدانی انگلیسی به نام «ادوارد کاسنر» زمانی که از خواهر زاده 8 ساله خود میلیتون سیروتا پرسید: «تو یک عدد خیلی خیلی خیلی بزرگ را چه می نامی؟» او در پاسخ گفت: «گوگول». پس از آن، ادوارد عدد 10 به توان 100 را گوگول نامید، یک سال بعد ادوارد عددی به نام گوگل پلکس ابداع کرد که این عدد برابر بود با 10 گوگول یا 10 به توان 10 به توان 100. این عدد آنقدر بزرگ است که طبق گفته کارل ساگان، ریاضیدان، برای نوشتن صفرهای آن فضایی بیشتر از فضای موجود در کل جهان نیاز است. با آنکه بسیاری از ما نمی دانستیم که این کلمه برابر با چنین عدد بزرگی است اما این اسم به نظر بیشتر ما آشنا می آید، آن هم به خاطر این است که «لری پیج» و «سرجی برین» نام کمپانی خود را گوگل گذاشتند.

پس از مرگ «کارل ساگان» برای یادبود این ستاره شناس، «ساگان»، واحدی برای شمارش به حساب آمد. یک ساگان برابر با 4 میلیارد درنظر گرفته شد و به این ترتیب 100 ساگان معادل 400 میلیارد ستاره است که در کهکشان راه شیری وجود دارد.



هوبو پاور


یک گوینده رادیو به نام «آدام کارولا» در یکی از برنامه های خود خواست تا مردم اتفاقات بد را از بین صفر تا 100 رتبه بندی کنند. صفر برای اتفاقاتی که زیاد هم بدنیستند و 100 برای اتفاقاتی که حتی ممکن است به مرگ ختم شوند، او مقیاس خودرا «هوبو» نام گذاری کرد و بر اساس آن یک معیار سنجش را اعلام کرد، برای مثال حالت تهوع عدد 50 هوبو را به خود اختصاص داد. هم اکنون نیز از این اندازه گیری استفاده می شود.



دال

شما چطور درد را اندازه گیری می کنید؟ این میزان برای هر انسان متغیر است. یک میزان درد شاید برای یک نفر قابل تحمل باشد اما برای شخص دیگر در حدی به نظر برسد که اشک او را دربیاورد، با توجه به این موضوع مشخص است که میزان درد قابل اندازه گیری نیست.

دکترها هاردی، هربرت ولف و هلن گودل واحدی را برای اندازه گیری میزان درد اختراع کردند و نام آن را دال گذاشتند. آنها از بیماران خود می خواستند تا درد خود را از صفر تا 10 رتبه بندی کنند. برای مثال درد یک عضو شکسته، سه هفته شکنجه و دفع سنگ کلیه به نظر برابر به نظر می رسیدند و در ردیف 10 قرار می گرفتند. آنها از این طریق می توانستند بفهمند که بیمارشان تا چه میزان درد می کشد.



وارهول

«اندی وارهول» اعتقاد داشت که ذهن انسان برای به خاطر داشتن نام هر شخص، مدت زمان خاصی دارد. اندی ادعا می کرد که یک نام در نهایت 15 دقیقه در ذهن انسان می ماند، او این 15 دقیقه را یک «وارهول» نامیدو آن را به عنوان میزان سنجش شهرت انتخاب کرد. یک کیلو وارهول یعنی برای 15000 دقیقه یا 10 روز مشهور بودن. یا برعکس یک میلی وارهول، نه دهم از ثانیه مشهور بودن است.



اسموت

یک اسموت برابر با 1/7 متر است. این میزان برابر با قد اولیور اسموت بود. او برای اندازه گیری پل هاروارد، بین بوستون، کمبریج و ماساچوست، روی پل دراز کشیده و از پا تا سر خود را اندازه می گرفت و علامت می زد که البته در این کار برادرش نیز با او همراهی می کرد.

با این روش او توانست بفهمد که این پل 364/4 اسموت به علاوه یا منهای یک گوش است. از آن به بعد اسموت واحدی برای اندازه گیری به حساب می آمد، علامت های زده شده توسط اسموت هنوز هم روی پل وجود داشته و مسافت پل به اسموت در ابتدای آن نوشته شده است.


برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

                              

در لوس آنجلس آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فکرکنید.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کند ! 



برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

                                

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .

مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …

تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!

سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!

و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم… اسکات پک 


برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهرداد نیک نیا

                 

یکی از ثروتمندان ، میهمانی باشکوهی ترتیب داد و از همه ی اشراف و مقامات بلندپایه ی شهر دعوت کرد تا در میهمانی اش شرکت کنند.
همه ی میهمانان خوشحال به نظر می رسیدند. انواع و اقسام غذاها، میوه ها، نوشیدنی ها، شیرینی ها و خوردنی های ، برای پذیرایی از میهمانان آماده شده بود . خدمتگزاران از میهمانان پذیرایی می کردند.
یکی از خدمتگزاران بیمار و ضعیف بود و قدرت حرکت زیادی نداشت. به همین دلیل کارش این شده بود که گوشه ای بنشیند و کفش میهمانان را جفت کند.
به خاطر بیماری حال و حوصله ی خندیدن و خوش آمد گفتن هم نداشت. سرش را پایین انداخته بود و کار خودش را می کرد.
ناگهان یکی از میهمانان با صدای بلندی گفت: "ساعتم! ساعت طلای گران قیمتم نیست."
میهمانان دور مردی که ساعت طلایش گم شده بود، جمع شدند و هرکس حرفی می زد:
ـ مطمئن هستید که آن را با خودتان آورده بودید؟
ـ نکند ساعتتان را توی خانه ی خودتان جا گذاشته باشید.
ـ بهتر نیست جیب لباس هایتان را یک بار دیگر بگردید؟
ـ شاید کسی ساعت شما را دزدیده باشد.
ـ آخر اینجا کسی نیست که اهل دزدی باشد.
ـ بله، راست می گفت. کسی باور نمی کرد که حتی یکی از آن میهمانان ثروتمند و با شخصیت دزد باشد.
صاحب ساعت گفت: "بله حتماً یک نفر آن را دزدیده است. من ساعت طلایم را با خودم به اینجا آورده بودم. مطمئنم، همین نیم ساعت پیش بود که به ساعتم نگاه کردم ببینم ساعت چند است."
صاحب ساعت از این که ساعت باارزش و طلای خودش را از دست داده خیلی ناراحت بود. اما میزبان از او ناراحت تر بود. او اصلاً دلش نمی خواست میهمانی باشکوهش بهم بخورد و آن همه هزینه و دردسری که تحمل کرده از بین برود.
میهمانی تقریباً بهم خورد. همه دنبال ساعت طلا می گشتند . اوضاع ناجور میهمانی را فریاد یک نفر ناجورتر کرد: "هر کس خواست از باغ خارج شود بگردید تا شک و تردیدها از بین برود."
این حرف، توهین بزرگی به آن میهمانان عالیقدر به حساب می آمد
صدای اعتراض همه بلند شده بود که ناگهان یکی از میهمانان رو کرد به بقیه و با صدای بلند گفت: "ما آدم های با شخصیتی هستیم. مسلماً دزدی ساعت کار هیچ یک از ما نیست. اما من فکر می کنم دزد ساعت را پیدا کرده ام."
همه به حرف های او توجه کردند. او با اطمینان خدمتگزار بیمار و ضعیف را نشان داد و گفت: "رفتار او خیلی مشکوک است. حتماً ساعت را او دزدیده است."
پیش از این که صاحب میهمانی واکنشی از خود نشان بدهد، خدمتگزاران دیگر به سر آن خدمتگزار بیچاره ریختند و تمام سوراخ سمبه های لباسش را جستجو کردند.
خدمتگزار بیچاره که گناهی نداشت، با ناله گفت: "اگر پیش همه شرمنده ام، پیش دزد رو سفیدم. لااقل یک نفر توی این جمع هست که به بی گناهی من اطمینان دارد. و او کسی جز دزد ساعت طلا نیست."
نگاه خدمتگزار بیچاره، هنگامی که این حرف را می زد، به سوی همان کسی بود که او را متهم به دزدی کرده بود. ناخودآگاه همه متوجه او شدند. میزبان به طرف او رفت و گفت: "چه ناراحت بشوی و چه نشوی باید تو را بگردم." و پیش از آن که مرد فرصت دفاع از خود را پیدا کند، به جستجوی جیب های او پرداخت.
خیلی زود ساعت طلا از توی جیب بغل میهمان ثروتمند پیدا شد. همه فهمیدند که بیهوده به خدمتگزار بیچاره اتهام دزدی زده اند. میهمان با سری افکنده میهمانی را ترک کرد.
از آن به بعد، وقتی آدم بی گناهی امکان دفاع از خود را نداشته باشد، می گوید: "اگر پیش همه شرمنده ام، پیش دزد روسفیدم."            


برچسب‌ها: